تبليغاتX
سوگندنامه

سوگندنامه

برای سوگند

دخترانی که عاشقشان بودم

در شهریور رهایم کردند

 به این بهانه

که مدرسه آغاز می شود در مهرماه

و باید خوب درس بخوانیم

واینکه عشق

 مثل گیوه تنگی برایمان دست و پا گیر است

مدرسه ها در پاییز شروع شدند

و بوی آبگرم کن نفتی و مخلوطی از بوی کاج

در مهرماه آمد

*

همه ماهها مثل ماه مهر هستند

دختران در آن ماهها درس می خوانند

و پسرها مثل آبگرمکن نفتی

گر میگیرند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:52  توسط وحید  | 

درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان نرسيده است!

کتیبه- اخوان ثالث

 
فتاده تخته سنگ آنسويتر، انگار کوهي بود.

و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.

زن و مرد و جوان و پير،

همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،

و با زنجير.

اگر دل ميکشيدت سوي دلخواهي

به سويش ميتوانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.

[ تا زنجير.
ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان،

و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.

چنين ميگفت:

- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»

چنين مي گفت چندين بار


صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي

[ ميخفت.

و ما چيزي نمي گفتيم.

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.

پس از آن نيز تنها در نگهمان بود اگر گاهي

گروهي شک و پرسش ايستاده بود.

شبي که لعنت از مهتاب ميباريد،

و پاهامان ورم ميکرد و ميخاريد،

يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،

[ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»

و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا

[ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.

يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند

- «کسي راز مرا داند

که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را

[ مثل دعايي زير لب تکرار ميکرديم.

و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

هلا، يک...دو...سه...ديگر بار

هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.

عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.

هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.

و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،

ز شوق و شور مالامال

يکي از ما که زنجيرش سبکتر بود،

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.

خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(و ما بيتاب)

لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)

و ساکت ماند.

نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.

دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:

- «بخوان!» او همچنان خاموش.

- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا ميکرد،

پس از لختي

در اثنايي که زنجيرش صدا ميکرد،

فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که ميافتاد.

نشانديمش.

به دست ما و دست خويش لعنت کرد.

- «چه خواندي، هان؟»

 مکيد آب دهانش را و گفت آرام:

- « نوشته بود

همان،

کسي راز مرا داند،

که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

نشستيم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.

و شب شط عليلي بود.
__________________
درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان نرسيده است!
hoda_63 آنلاین نیست.  
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:45  توسط وحید  | 

لغزنده چون اثير .
رخشنده چون شهاب .
رقصنده چون فريب .
گيرنده چون شراب .

پوينده چون اميد .
گوينده چون نگاه ،
پاينده چون خيال .
سوزنده چون گناه ،

فرخنده چون شباب .
دلزنده چون بهار ...
اينست آنچه من ،
خوانم به نام : « يار »
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:10  توسط وحید  | 

زندگی یک بازی درد اور است                      زندگی یک اول بی اخر است

زندگی کردیم و اما باختیم                           کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را                           بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غمها خوش است               با همین بیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم                        بر زمین خوردیم وخاکی نیستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:50  توسط وحید  | 

 
من صدا مي زنم :
" باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام "داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:35  توسط وحید  | 

 

عزيز دل

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:42  توسط وحید  | 

نمي دانم چرا اين گونه هست؟

وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني

اما،دلت بسته به مهر ديگري است.

بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري...

که دلش پيش تو نيست.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 6:24  توسط وحید  | 

زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم
یادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان
و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است
زندگی باید کرد
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی...
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:40  توسط وحید  | 

خداوندا در این غربت سخت

                                        دراین تنهایی و بی همدمی

یگانه محبوبم تویی

                                              این عاشقان دروغین

 این حبیبان بظاهر دلخسته

                                       نیرنگشان ورنگشان

 چهارفصل است

                                         گاهی بهارند ودل انگیز

 و زمانی تب دار وداغ

                                  و وقتی پاییزی و زرد وعبوس

  گاهی زمستانی و بیرحم وخشن

                                              خداوندا همه فصول تو زیباست

ولی انسان چهار فصل زیبا نیست

                                                        بهار وتابستان طبیعت ، دل انگیز است

خزان و سرما افول  خوی انسانی است

                                                          من بهار را می سرایم

چون قلب و احساس من بهاری است

                                                  ترا می ستایم

                            چون آفرینش انسان بی شک خود بهاری بوده است

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:44  توسط وحید  | 

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر...
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی میداد؛
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران میرفت.
بر فراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد؛
روی صورتهای ما تبخیر میشد شب ،
و صدای دوست می آمد بگوش.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 4:8  توسط وحید  |